تبليغاتX
آن سوی دیوار گریه هایم ...

آن سوی دیوار گریه هایم ...

مثل اون وقتا هنوز

مثل اون وقتا هنوز دلم برات لك مي زنه

حسرت داشتن تو ، پير شده ، عينك مي زنه

صورتم سرخ شده بود ، اما حالا كبود شده ...

جدايي يه عمر داره توي اون چك مي زنه

اوني كه من نمي خواستمش ولي منو مي خواست ...

منو مي بينه يه وقت ، دوباره چشمك مي زنه

يادته مشروط دوست داشتن تو شدم يه عمر ؟ ...

هنوزم كامپيوتر داره برام تك مي زنه

حالا كه گذشت و رفتي و منم تموم شدم ...

مث تو كي آدمو جاي عروسك مي زنه ؟

ديشب از خواب پريدم خوب شد ، آخه ديدم يكي ...

داره به ماشين تو ، هي گل ميخك مي زنه

تو كه تنها نبودي ،يكي پيشت نشسته بود ...

بگذريم اين دل من هميشه با شك مي زنه

اوني كه بهم مي گفت دوست دارم دوسم نداشت ...

ديده بودم واسه ي دختره سوتك مي زنه

باورت مي شه هنوز عاشقتم اون روز خوب ...

مي زنه « تولدت مبارك » دل هنوز واست

تو زياد دوسم نداشتي ، خوب مقصر نبودي ...

كي مياد امضا زير قول يه كودك مي زنه ؟

نه كه بچه ها بدن ، پاك و زلاله قلبشون ...

ولي نبض عقلشون يه قدري كوچك مي زنه

فكر نكن فقط تويي رسمه يه وقتا حوصله ...

ميره آسمون ، خودش رو جاي لك لك مي زنه

دختر همسايه مون ، نمي دونه دوس نداري ...

داره دور قاب عكست گل و پولك مي زنه

نه كه فكر كني به تو نظر داره ، مي كشمش ...

مثلا داره رو زخمام گل پيچك مي زنه

كارش اين نيس ، طفلكي شب تا سپيده مي شينه ...

گل و بوته و شكوفه روي قلك مي زنه

راستي من چرا تو نامم اينا رو به تو مي گم ...

نمي گم گوشاي رؤيام ديگه سمعك مي زنه

جز واسه نوار تو كه توش صداي نازته ...

به نفس هام طعم عطر سيب قندك مي زنه

نامه مو جواب نده ،دوسم نداشته باش ولي ...

بذا اصلا نزنه قلبي كه اندك مي زنه

پيش هيچ كسي نرو ، حلقه دس كسي نكن ...

چون گناهه ، من هنوز دلم برات لك مي زنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/22ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

در این فاصله ها خواهم مرد

 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت  ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/22ساعت 7:53 قبل از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

اگه عاشق شدی برگرد

 

 

هنوزم میشه خندید و به این دنیا دهن کج کرد

با این ناسازگاریش درست مثل خودش لج کرد

ببین اونقدر دیوونم برای بی معنی وحشت

نه میترسم از این کابوس نه میبازم به این حسرت

هنوزم روی پاهامم نیازه من ترحم نیس

بری پشت سرم حرفه غمم حرفای مردم نیس

با این دیوونگی میشه شب های سرد و از رو برد

خوشم با این دل غمگین که معصومانه بدآورد

برو بغض نگاه تو پریشونیمو بدتر کرد

نیاز من ترحم نیس اگه عاشق شدی برگرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/15ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

یادداشت دختر نوجوان

دلم گرفته ...مثل همیشه ...کاش خدا منو درست نمیکرد ...سرم خیلی درد میکنه...حالم اصلا خوب نیست ولی باید به مامان و بقیه آدما بگم خوبم تا دوباره سوال و جواب ها شروع نشه ...مدرسه دیگه برام لذت قبل رو نداره ...فکرم بیشتر به اونه ...خیلی خوب بود .آخ آبجی گلم کاش پیشم بودی ..نمیدونم این خدا چرا عروسک بازیش تمومی نداره ...

حتی حوصله ی وبگردی رو هم ندارم...از صبح تا شب توی اتاق کوچیکم خودم رو با یه کتاب مشغول میکنم . ولی این افکار بد شایدم قشنگ ولم نمیکنن ..کاش تویه خانواده ی آمریکایی پولدار متولد مشدم ....

مامان چرا با بابا ازدواج کرد؟کاش هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد ..یا اصلا کاش مامان و بابام بچه دار نمیشدن که منی وجود داشته باشم...میدونم یه دختر تخس گوشه گیر کم حرف زیاد قابل تحمل نیست .. میدونم به همین خاطر گه گاهی اینجا مغز پر از حرف های چرندم رو خالی میکنم ...من 19 مهر امسال 14 سالم میشه ولی روحم خیلی بزرگ تر از این حرفای .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/05ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

کودکیم را گم کرده ام ...

خنده های بی دلیلم کو؟

گریه های بلند بلند کو؟

کو انهمه بی خیالی که از دریا پیدا کردم ؟

کجاست مادری که شبها خواب بدون او امکان نداشت؟

زندگی شیرین و بدون نفرت کجا غیبش زد ؟

کی و کجا دلخوشی هایم مرد ؟

در کدام گورستان عشق را دفن کردم ...؟

دختر بچه ای که تمام غصه اش عینکی بودنش بود درکدام غروب از پیش من رفت ؟

از خودم از زندگی تنفر پیدا کردم ..

خواهرم کجایی آدرس قلب تو هم مثل من فرق کرده ..

من خودم نمیدان کجاست توچی ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/22ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

من کیستم؟

من " دوشيزه مكرمه " هستم ،‌ وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود .

من " مرحومه مغفوره " هستم ،‌ وقتي زير يك سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالا هيچ خوابي نمي بينم.

من " والده مكرمه‌ " هستم ،‌ وقتي اعضاي هيات مديره شركت پسرم براي خود شيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي كنند

.
من " همسري مهربان و مادري فداكار " هستم ،‌ وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش – البته تا چهلم – آگهي فوت مرا در صفحه اول پر تيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند .

من " زوجه " هستم ، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حكم قاضي دادگاه خانواده قبول مي كند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط ! بدهد.

من "سرپرست خانوار " هستم ، وقتي شوهرم چهار سال پيش با كاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من " خوشگله " هستم‌ ، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقتشان را بيهوده مي گذرانند

.
من " مجيد " هستم ، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند .

من " ضعيفه " هستم ، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند

.
من " ... " هستم ،‌ وقتي مادر ، من و خواهرهايم را سرشماري مي كند و به غريبه مي گويد "هفت ... " دارد – خدا بركت بدهد

.
من " بي بي " هستم ، وقتي تبديل به يك شيء آركائيك مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيك تيك از من عكس مي گيرند.


من " مامي " هستم ، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي كند .

من "مادر " هستم‌ ، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم .

– آن روز به يك مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نكرده بودم.

من " زنيكه " هستم‌. وقتی مرد همسايه ، تذكرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پاركينگ مي شنود


من " ماماني " هستم‌ ، وقتي بچه هايم خرم مي كنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم

.
من " ننه " هستم ، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محكم مي كنم .

نوه ام خجالت مي كشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم ...... به آنها مي گويد من خدمتكار پير مادرش هستم.

من " يك كدبانوي تمام عيار " هستم ، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و كمربندش را روي شكم برآمده اش جا به جا مي كند .

. من "بانو " هستم ، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بكند

.
من در ماه اول عروسي ام : " خانم كوچولو ، عروسك ، ملوسك ، خانمي ، عزيزم، عشق من ، پيشي ، قشنگم ، عسلم ، ويتامين و .... " هستم .

من در فريادهاي شبانه شوهرم ، وقتي دير به خانه مي آيد ، چند تار موي زنانه روي يقه كتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد ، "سليطه " هستم.
من در ادبيات ديرپاي اين كهن بوم و بر : " دليله محتاله ، نفس محيله مكاره ، مار ، ابليس ، شجره مثمره ، اثيري ، لكاته و ..... " هستم .

دامادم به من "وروره جادو " مي گوي د.

حاج آقا مرا " والده " آقا مصطفي صدا مي زند.

من "مادر فولاد زره " هستم وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا " كنيز " شما معرفي مي كند .
من كيستم ؟‌!!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/06ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

45

قلبم از همه گرفته ...

همین !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/04ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

!!!

 

خواهم که در این غم کده آرام بمیرم

گمنام سفر کردم و گمنام بمیرم

خواهم زخدایم که به دلخواه بمیرم

یعنی که تورا ببینم و آنگاه بمیرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/04ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

8831

تلخی روزگار بوی کهنگی میده ...


 

مي دانم !

 

مي دانم بعد از هر خنده ي من،


گريه طولاني است ؛

 

من پس از هر خنده ي خود مي ترسم ،

 

كه دگر اشك ندارم

 

كه رها سازم و در نوبت خنده ديگر باشم

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/23ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

555

دارم میرم سفر ...

برای یه مدت خیلی کوتاه تو زندگی ...

شاید ۱ ماه شاید کمتر...

به هر حال خداحافظ تا چندی بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/29ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

سرم درد میکنه ...

این بد خوابی ها و سردردا دارن منو آزار میدن ..

کاش میشد سرمو مثل کلاه بردارم بزارم رو تاقچه !!!


پ. نوشت : هر وقت میرم پیش سامان و نگاش میکنم  برای دقایقی غصه هام فرار میکنن

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/27ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

999

خستم ...

از زندگی .

ازآدمای مسخره ی اطرافم .

از این همه دروغ و ریا .

ای خدایی که منو آفریدی پس کی  میخوای حتی کوچیکترین ارزوم رو که برای خواهرم کردم  اجابت کنی؟؟؟!!!

گاهی وقتا فکر میکنم اگه من نبودم چقدر خوب میشد ...

هنوزم دیر نیست من میتونم نباشم ...

ولی فعلا  که به زور  و اجبار دارم به  زندگی یکنواخت خودم ادامه میدم ...

امروز  واقعا دلم برای سامان سوخت ...

ولی بازم بهش گفتم : عزیزم  تولدت مبارک ...


پ.نوشت :
چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که، چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/24ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

888

دیوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید. خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید.

پائولو کوئلیو

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/23ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

چه کسی


چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي
روي خندان تو را
كاشكي ميديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
و تكان دادن دستت
كه مهم نيست زياد
و تكان دادن سر
چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/23ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

پدرم!

پدرم!
ای الگوی کردار نیک
      وای زردشت من به پاکی اتش میستایمت
پدرم!
ای خاطره ساز خاطرم
      وای اتشکده من، به صفایی نور میجویمت
پدرم !
ای روح القدس من
وای رمز وجودی وجود من
             بسان عیسی با نخست سخنم میگویمت
                                 که مولای منـــــی
                                 تو اول و انتهای منی
پدرم
ای محور ثبات من
وای خورشید ذات من ، هردم چون قمر میپویمت
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/15ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

111

اي کساني که مامور دفن من هستيد مرا درتابوتي سياه بگذاريد تا هــمه بدانند هرچه سيه روزي بود من کشيدم چشمانم را باز بگذاريد تـــا همه بدانند که چشم به راهش بودم و دستم را از تابوت بيرون بگذاريد تاهمه بدانند چيزي با خود نمي برم يک دسته گل پژمرده روي مزارم بگذاريد تا هـــــمه بدانند جواني بودم ولي زود پژمردم

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

افكارت را از پلیدی ها پاك كن و چنان باش كه هر گاه كسی از تو پرسید در چه فكری هستی ؟ به راحتی و صادقانه برایش بازگو كنی

« ماركوس اورلیوس »

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/10ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

بگوييد كه بر گورم بنويسند زندگي را دوست داشت ولي آن را نشناخت مهربون بود ولي مهر نورزيد طبيعت را دوست داشت ولي از آن لذت نبرد در آبگير قلبش جنب و جوش بود ولي كسي بدان راه نيا فت در زندگي احساس تنهايي مي نمود ولي هرگز دل به كسي نداد و خلاصه بنويسيد زنده بودن را براي زندگي دوست داشت نه زندگي را براي زنده بودن

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/29ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

000

اشک در چشم من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب ميزنم تا كس نفهمد درد من...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/29ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

به دنیا آمدم

تا زمین فراموش نکند

خداوند هنوز هم

نفرین اش را

از انسان پس نگرفته است !

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/19ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

زندگی قشنگ و زیباست اما ، ما بد شانسیم باد درست جایی می وزد که ما در آن پناه گرفته ایم ما بد شانسیم و کاری هم نمیشود کرد به هر ضیافتی که رفتیم قورباغه هایی که راه گم کرده بودند سر از لیوان های ما در آوردند. وقتی عقیده عقده خوانده می شود و نور چراغ در آب مهتاب تلقی میشود و متانت زمین زیر برف یخ می زند نان از خانه ی یتیم می دزدیم و می فهمیم دزد اشتباه چاپی درد است
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/16ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

 

زندگی قصه تلخیست

که از اغازش

بسکه ازرده شدم

چشم به پایان دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/16ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

دل من چه خردسال است

ساده می نگرد

 ساده می خندد

 ساده می پوشد

دل من از تبار دیوارهای کاهگلی است

ساده می افتد

ساده می شکند

ساده می میرد
دل من تنها تنها سخت میگیرد...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/11ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

خسته شدم

خسته شدم از زندگی

خسته شدم از روزگار

خسته شدم از شب و روز

خسته شدم از آدما

از آدمای بی وفا

خسته از اینهمه فریب

خسته از اینهمه ریا

هر کی بهت میگه سلام

میخواد که خنجر بزنه

مثل درخت روی تنت یه یادگاری بکنه

دنیای بی وفائیه

دیگه وفا نمی بینی

همه باهات غریبه ان

یه آشنا نمی بینی

آیینه ها کدرشدن

خوبی دیگه قصه شده

فایده نداره همدلی

این روزا دشمنی مده

کوله بارت رو خوب ببند

برو به یه جای دیگه

برو یه سرزمین دور

برو یه دنیای دیگه

یه جور دیگه نفس بکش

یه جور دیگه زندگی کن

یه جایی که خدا باشه

اونجا برو بندگی کن

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/22ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

می ایستم

بوی غربت میدهم اماغریبه نیستم

گرچه میدانم که عمری درغریبی زیستم/

مثل رودی بستر این خاک را طی کرده ام

تابفهمم عاقبت درجستوجوی چیستم/

درعبورازلحظه ها برروی پای اشتیاق

لب شکست ازخشکی، اماهمچنان می ایستم/

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/08ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

دلم گرفـــت از ایـــن روزا ،

از این روزای بی نشـــــون


از این همـــه در به دری،

از گــردش چرخ زمـــون


دلـــــم گرفت از آدما،

 از آدمــــای مهربـــــون


از این مترسكای پست،

از همدلای هم زبون

تـــو هم كه بی صــدا شــدی

 آهــای خدای آســـمون

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/07ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

دلم گرفت از آسمون هم از زمين هم از زمون    

 تو زندگيم چقد غمه دلم گرفته از همه


  اي روزگار لعنتي تلخه بهت هر چي ميگم  

  من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم 

             
  امشب از اون شباس که من دوباره ديوونه بشم    

   تو مستي و بي خبري اسير ميخونه بشم

   

   امشب از اون شباس که من دلم مي خواد داد بزنم 

    تو شهر اين غريبه ها دردمو فرياد بزنم  

 

   از اين همه دربه دري تو قلب من قيامته             

   چه فايده داره زندگي اين انتهاي طاقته    

                                  
         
   از اين همه در به دري به لب رسيده جون من   

   به داد من نمي رسه خداي  آسمون من             

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/04ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

زندگی

زندگی  همچون  بادکنی  است  در  دستان  کودکی، 

 که  همیشه ترس  از  ترکیدن  آن  لذت  داشتنش  را  از  بین  می برد .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/03ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

عید اومده عید اومده بهاره

دوباره رسیدن فصل بهار

دوباره نو شدن قول و قرار

دوباره محبت و آشتی کنون

خوش باشیم تو این دو روز روزگار

دوباره فصل شکفتن دله

دوباره فصل کنار گذاشتن گله

نگنه یه وقتی یادمون بره

که دیگه بر نمی گرده این بهار

عید اومده عید اومده بهاره

شادی رو به خونمون میاره

عید اومده عید اومده بهاره

هرچی از خدا میخوای برات هدیه میاره

دلای بی قرار ثانیه ها رو میشماره 

بیا تا دعا کنیم دلخوشی از راه برسه

دلامونو وا کنیم که این روزا مقدسه

هر کی آرزو داره به آرزوشم برسه

لحظه ها رو بشماریم سال نو از راه برسه

بچینیم سفره ی هف سین بشینیم کناره هم

از خدای مهربون شادی بخوایم برای هم

عید اومده عید اومده بهاره

شادی رو به خونمون میاره

عید اومده عید اومده بهاره

هرچی از خدا میخوای برات هدیه میاره

دلای بی قرار ثانیه ها رو میشماره

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/01ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط دختری از ماه  | 

خوش آمدی

 

خوش آمدی ای عزیز ...


به خانه‏ات خوش آمدي...


دلم برات تنگ شده بود...


خوب شد که برگشتي ...

و امروز را تبدیل به یکی از زیبا ترین روز هایم کردی ...

چند وقتی بود از ته دل شاد نبودم ...

و حالا فهمیدم امدن تو ازآمدن هزاران بهار زیبا تر و دلنشین تر است ...
 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/24ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط دختری از ماه  |